برای دریافت فایل پی دیاف گزارش به اینجا رجوع کنید
روایتی از زندان مهاباد
زندان مهاباد یکی از بدترین زندانهای جمهوری اسلامی است. وضعیت زندان شهرستانها معمولا وضعیتی به مراتب سختتر و غیرقابلتحملتر از زندانهای مرکز است، با اینهمه در شهرستانها نیز وضعیت زندانهایی که در مناطق مربوط به اقلیتهای قومی وجود دارند، هولناکتر از دیگر مناطق است.
پیش از این نیز برخی گزارشها از زندان مهاباد منتشر شده که گوشهای از وضعیت اسفبار زندگی زندانیان را نشان میدهد. مفصلترین گزارش در اواخر اردیبهشت سال ۱۳۹۴ و در سایت کانون مدافعان حقوق بشر کردستان منتشر شد که به گفته این سایت، توسط یکی از گزارشگران همین نهاد که خود زندان مهاباد را تجربه کرده بود، تهیه گردید. در بخشی از گزارش مزبور آمده بود: “زندان مهاباد فاقد تمهیدات ایمنی و حتی کمترین امکانات سرمایشی و گرمایشی است. در مواقع در فصل سرما، دمای هوای بندها بسیار سرد و در فصل گرما نیز بسیار گرم است. این زندان از نظر امکانات رفاهی و سرگرمی برای زندانیان، فاقد هرگونه امکاناتی است.” نویسنده گزارش درباره وضعیت درمانی این زندان نیز نوشته بود: “روزانه به تعداد کمی از ندانیان بیمار، اجازه ملاقات با پزشک و معاینه داده میشود. در برخی از مواقع زندانی برای یک سرماخوردگی ساده باید ۵ روز در نوبت منتظر بماند و در صورت موفق شدن، به علت کمبود و یا نبود دارو در داروخانهی زندان، زندانی باید منتظر آمدن دارو بماند. در مواقعی که دارو موجوذ است، بیشتر از سه عدد قرص عفونت داخلی و دو عدد قرص مسکن به زندانی تحویل داده نمیشود.”
در اسفند ماه سال ۱۳۹۴ نیز سایت هرانا از “بدرفتاری و خشونت مسئولین زندان مهاباد با زندانیان” خبر داد و نوشت: “زندانبانهای مهاباد به دلایل نامشخص و به تکرار، اقدام به بازرسی اتاق ها و وسایل زندانیان میکنند و در اغلب موارد این بازرسیها با ضرب و شتم زندانیان و تحقیر و توهین همراه است. تا حالا چندین بار تعدادی از زندانیها را منتقل کردند به خارج بند و آنها را بستهاند و با فحاشی و تنبیه و آب پاشیدن آنها را اذیت کردهاند.”
آنچه در پی خواهد آمد متن شهادتنامه یکی از افرادی است که پیش از این در زندان مهاباد حبس خود را گذرانده است. روایت تکاندهنده این زندانی بخشی از واقعیت زندانهای ایران است.
زندان مهاباد ، قسمت مردان
سال ۹۱ به زندان مهاباد رفتم. ابتدا به بند پذیرش منتقل شدم ( در آنجا به قرنطینه پذیرش میگفتند)، آمار بند پذیرش ۷۰ نفر بود که با وضعیت خیلی بدی نگهداری میشدند. در آنجا تقریبا ۷۰ تا ۸۰ نفر فقط از دو حمام و دستشویی استفاده میکردند. من سه روز در آنجا بودم. در آنجا وضعیت بگونهای بود که بر سر نوبت حمام و دستشویی زندانیها همدیگر را میزدند و مجروح میکردند. آنها با هرچیزی که به دستشان میرسید، همدیگر را میزدند. مثلا بعضی افراد، تسمه تختی را که روی آن میخوابیدند درآورده و چیزی مثل قمه درست کرده بودند. من تا با چشم ندیدم حتی تصور این چیزها را هم نمیکردم. بعضی مواقع طوری میشد که کف زندان را خون برمیداشت و دعوا هم بر سر یک نوبت حمام یا دستشویی بود. ماموران زندان میایستادند و نگاه میکردند تا دعوا تمام میشد یا اینکه طرفین خسته میشدند و بعد به گارد خبر می دادند. گارد و نیروی ویژه هم میآمد و زندانیها را میبرد.
وضعیت بهداشت و غذای بند پذیرش هم افتضاح بود. من که سه روز آنجا بودم نتوانستم غذایی بخورم. مثلا یک وعده غذا لوبیای نپخته بود. انگار لوبیا را داخل یک تشت آب ریخته و بعد از ۱۰ دقیقه یا یک ربع که روی آتش بود، آن را برداشته و به زندانیان تحویل داده بودند. زندانیها هم از روی ناچاری میخوردند.
کسی را میشناختم که بیرون از زندان وضعیت جسمانی خوبی داشت ولی داخل زندان که او را دیدم باور نمی کردم که همان فرد است. چنان به حال وخیمی افتاده بود که من فکر کردم معتاد شده ولی بعد دانستم که هم جو آنجا و هم وضعیت تغذیه او را چنین کرده است.
ورود به بند عمومی
بعد از این چند روز، مرا به بند ۲ معرفی کردند. زندان مهاباد مثل بقیه زندانها نیست که بندها کاملا جدا باشند بلکه بهم ارتباط دارند. از پلهها که بالا میروید به فروشگاه زندان میرسید. بعد از فروشگاه بند ۳ بود، از بند سه به بند ۴ و از آنجا هم به بند ۲ میشد رفت. و بعد هم بند ۵ قرار داشت. بند ۱ هم که به معتادان تعلق داشت و در طبقه پایین و تقریبا کنار بند پذیرش بود.
در آن زمان که من وارد زندان مهاباد شدم، آمار زندانیان نزدیک ۵۰۰ نفر بود. برای این تعداد افراد، ۴ دستشویی و حمام وجود داشت. در چنین شرایطی اگر کسی میخواست حمام برود تقریبا باید ۴ روز قبل نوبت میگرفت.
وضعیت بدی بود، زندانیها هم سر نوبت حمام و هم سر نوبت دستشویی با هم مشکل پیدا میکردند. شبها وقت خاموشی میرسید همه میرفتند دستشویی و کارهای شخصیشان را انجام میدادند و بعد میخوابیدند. در مدتی که آنجا بودم یک شب هم ندیدم که موقع خاموشی درگیری سر اینگونه مسایل پیش نیاید. من که اولین بار بود آنجا رفته و وضعیت زندان را میدیدم به خودم میگفتم که یک هفته هم در اینجا دوام نخواهم آورد.
این را هم اضافه کنم که آن چند سرویس بهداشتی موجود هم درست کار نمیکرد. شیر آب گرم بعضی دستشوییها شکسته بود و تنها آب سرد داشت، بعضی وقتها هم آب سرد خراب بود و تنها آب گرم وجود داشت و زندانی نمیتوانست با آب داغ خود را تمیز کند. وضعیت حمام هم اینگونه بود که تقریبا بعد از نیم ساعت استفاده آب گرم تمام میشد. از طرفی هر زندانی باید همراه دو یا سه نفر به داخل حمام میرفت. نوبتی وجود نداشت و مسئول حمام هم اجازه استفاده تک نفره را نمیداد. از طرفی هفتهای ۲ روز نوبت هربند بود و اگر کسی در این بند به حمام نمیرسید، باید تا یک هفته یا ۱۰ روز بعد صبر میکرد.
گاه وقت حمام بعضی افراد با وقت ملاقات تلاقی می کرد و یا مشکلی داشت و ناچار بود که به خانوادهاش تلفن کند، و بنابراین نوبت حمامش را از دست میداد.
از این جهت، وضع بهداشت زندان و زندانیان خیلی بد بود. وجود سوسک و شپش و حشرات مانند آن در زندان طبیعی بود. انگار که محل اصلی زندگی شپش در داخل زندان است. زندانی همان پتو همان وسایل شخصی و همان لبای را استفاده میکرد که شپش گرفته بود و هیچ امکانی نبود که بتواند نظافت را رعایت کند تا این وضع تمام شود.
در فصل زمستان و سرما وضعیت بدتر میشد چرا که در طول چهار یا پنج ماهی که سرما میآمد، زندانیان نمیتوانستند به محوطه هواخوری رفته و وسایل یا پتویشان را بشورند. در زمستان امکانی ایجاد نکرده بودند که زندانی بتواند پتو و لباسش را شستشو کند، و در این مدت شپش و سوسک افزایش چشمگیری پیدا میکرد.
به هر زندانی فقط ۲ پتوی سربازی قدیمی که متعلق به سازمان زندانها بود تحویل میدادند. پتویی هم که به زندانی میدادند متعلق به زندانی قبلی بود. ملحفه و حوله و وسایل مشابه آن هم داده نمیشد. هر زندانی که آزاد میشد پتویش را میگرفتند تا به زندانی بعدی بدهند. یعنی رابط بند مسئول بود که پتوها را تحویل بگیرد و اجازه نمیدادند که پتوی اضافی به دیگران برسد. زندانی بعدی که میآمد پتو را همان طور نشسته، تحویل او می دادند. به همین دلیل هم ، زندانی جدید حتی اگر سعی می کرد که نظافت را رعایت کند، باز به علت شرایطی که بود، در مدت یک هفته وسایل و بدن او هم مبتلا به شپش میشد. بعضی مجبور میشدند موهای سر خود را کاملا بتراشند، چرا که نمیتوانستند این وضعیت را تحمل کنند. در مدتی که آنجا بودم ندیدم که مسئولان زندان، محوطه و محل زندگی زندانیان را سم پاشی کنند یا تلاشی برای حل این مساله انجام دهند.
وضعیت غذا و خوراک زندانیان
کیفیت غذا در آنجا بسیار نازل بود. مثلا جمعهها چیزی می دادند که اسمش را قرمهسبزی گذاشته بودند. من اگر ده سال هم قرمه سبزی نخورم حاضر نیستم چنان چیزی بخورم. قرمه سبزی را اینطور تهیه میکردند که دبه آب در یک دیگ که پر از لیمو امانی شده بود، میریختند. باور کنید شاید یک گونی لیمو امانی میریختند. لوبیای آن خیلی کم بود. در هر ۱۰ قاشق، یک یا لوبیا پیدا میشد. گوشت هم که دیده نمیشد! همه اینها به یک طرف، من بارها دیدم که از داخل غذا سوسک یا حشره ای دیگر بیرون آمد. در چنین وضعی زندانی نمیتوانست غذا بخورد. سهمیه گوشت زندانی را هفتهای ۲۵ گرم اعلام کرده بودند. فرض کنید اگر قرار بود ده کیلو گوشت در غذا باشد، نیمی از آن سهمیه را میدزدیند.
از طرفی چون مقدار این غذا کافی نبود، باید به آشپزخانه زندان پول اضافه پرداخت میشد تا غذای بیشتری تحویل دهد. بعضی که پول نداشتند و وضع مالی خانوادهشان هم بد بود، نمیتوانستند هزینه زندان را تامین کنند. بعضی هم غذای شخصی درست میکردند اما بسیاری از زندانیان تمکن مالی نداشتند و نمیتوانستند از فروشگاه و آشپزخانه غذا فراهم کنند. آنها معمولا به افرادی که غذا داشتند رجوع میکردند و درخواست میکردند که اگر جیره غذایشان را نمیخورند، به آنها ببخشند.
قیمتها در فروشگاه زندان هم در اختیار مدیر داخل زندان بود و او قیمتها را تعیین میکرد. مسئول فروشگاه را اغلب از کسانی که جرم سنگین داشتند یا کسانی که جرمشان مواد مخدر بود، انتخاب می کردند. مدیر داخلی هم با مسئول فروشگاه هرچقدر که میخواستند، قیمتها را تعیین میکردند. معمولا مدیر داخلی چند درصد هم زیر میزی می گرفت. برای نمونه در فروشگاه زندان یک بسته سیگار که 1000 تومان باید باشد، حدود 1500 تومان فروخته میشد.
میوه و سبزیجات هر دوهفته یکبار داده میشد. مثلا دو جعبه پرتقال میآوردند که به خیلی از زندانیان نمیرسید و همین موجب درگیری میشد. رییس زندان هم میآمد و کسانی که درگیری ایجاد کرده بودند را تحریم میکرد.
خلاصه اینکه وضع تغذیه در زندان خیلی بد بود. یادم هست که هفتهای یکبار غذا عدس پلو بود. این خوراک را بگونهای تحویل میدادند که انگار برنج را فقط گرم کردهاند. زندانیها ناچرار بودند روغن بخرند و بعد دوباره به فروشگاه پول بدهند تا روی اجاق فروشگاه دوباره پخته شود. یا مثلا غذای دیگر که ابگوشت بود فقط نخود داشت با آبی که توسط زردچوبه زرد شده بود. گوشت آن هم خیلی ریز شده بود و طوری بود که از جیره ۱۰ نفر میشد یک ملاقه گوشت پیدا کرد. نخود این غذا هم آنقدر خام بود که زندانیها برای پرت کردن به هم و شوخی استفاده می کردند. صبحانه آنجا یک قطعه پنیر پاستوریزه پگاه ۱۰۰ گرمی را برای 18 نفر میدادند و هر زندانی هم روزی ۳ نان جیره داشت که برای صبحانه و نهار و شام استفاده میشد.
وضعیت بهداری و درمان
وضعیت بهداری زندان مهاباد هم چیزی مثل وضعیت خود زندان بود. زندانی را در دو حال به بهداری میبردند. یا اینکه مریض باشد در حدی که از حال برود و یا اینکه خودزنی کرده و یا در یک درگیری زخمی شود. وگرنه کسی را بهداری نمیبردند.
برای بیماریهایی مثل سرماخوردگی و تب و سردرد و پادرد و اینطور چیزها هم رابط بند یک بسته قرص داشت که از همان به زندانی داده میشد. هر دوهفته یکبار رابط بند به بهداری میرفت و سهمیه قرص بند را میگرفت. هر بار دو یا سه بسته قرص می دادند و بعد اگر کسی از سردرد شکایت می کرد، یک قرص را با هزار منت میداد یا حتی میگفت باید در مقابل این قرص یک نخ سیگار بدهی. حال اگر زندانی پول خرید سیگار نداشت یا رابط زندان با او سر یک موضوعی لج میکرد، باید دوره بیماریش را بدون قرص سپری کند.
این عدم رسیدگی و بی توجهی به درمان زندانیان موجب فجایعی هم شد و حتی بعضی زندانیان بعلت محرومیت از درمان مناسب در زندان فوت کردند. مثلا یک جوانی به اسم ادریس که اهل مهاباد بود داخل زندان فوت کرد. او سکته کرده بود و بعد داخل دو عدد پتو به بهداری منتقل شد و در آنجا هم یک قرص زیرزبانی به او داده بودند. او را به خیال اینکه تمارض میکند، به بیمارستان نبرده بودند و چون به حالش رسیدگی نشد، بعد از دوهفته دوباره ایست قلبی کرد و از دنیا رفت. شب قبل به هم بندیان گفته بود سینهام درد میکند، آنها هم به افسر نگهبان گفته بودند. افسر نگهبانهم گفته بود کاری از دستم برنمیآید. صبح که آمدند بیدارش کنند دیگربیدار نشد.
