روایتی از بند زنان در زندان مشهد، سبزوار، ورامین و قزل‌حصار

آنچه در پی خواهد آمد متن پیاده شده شهادتنامه خانم راحله ذکایی، یکی از زندانیانی است که سال‌ها تجربه زندان‌های مختلف از مشهد تا تهران را داشته است. خانم ذکایی که در نوزده سالگی و به علت همراهی با خانواده‌اش در یک سرقت دستگیر شده بود به زندان محکوم شد و بعدها پرونده‌ای درباره مواد مخدر نیز برای او تشکیل شد.
او بعدها در زندان اوین با گروهی از زندانیان سیاسی همبند شد و پس از آن بود که داستان دستگیری و زندان‌های او به بیرون درز کرد. خانم مریم حسین‌خواه، روزنامه‌نگار در آبان ماه سال ۱۳۹۱ و همزمان با اعتصاب غذای گروهی از زنان زندانی در اوین، گزارشی منتشر کرده و درباره پرونده راحله ذکایی هم توضیح داد.
او نوشته بود: “۲۴ سالش بود و شنیده بودم که اتهامش «سرقت مسلحانه» است. خودش می‌‌‌گفت که دایی‌هایش سرقت مسلحانه می‌‌‌کردند و او را از ۱۱ سالگی به عنوان «پوشش» با خودشان می‌‌‌بردند که کسی به آنها مشکوک نشود.
۱۳ ساله بوده که به یکی از سردسته‌های اشرار مرز ایران و پاکستان شوهر دادند. خشن بود و قلدر و راحله را از هر چه مرد بود ترساند و بیزار کرد. شوهرش چند سال بعد در یک درگیری مسلحانه کشته شد و برای راحله پسری ماند که موقع بازداشتش، فقط یک سال داشت. بعد از مرگ شوهر، راحله دوباره به خانه پدرش برگشت و مجبور بود که در هنگام سرقت‌های مسلحانه همراه دایی‌هایش باشد. یک‌بار که از این ماجرا می‌‌‌گفت، پرسیدم: “نمی‌شد که همراه دایی‌هایت نمی‌رفتی، یا فرار می‌‌ کردی؟” با تلخندی نگاهم کرد و جواب داد: “سرم را می‌‌‌بریدند. تازه گیرم که فرار هم می‌‌‌کردم بچه‌ام را چکار می‌‌‌کردم؟”.”
متن کامل نوشته خانم حسین‌خواه درباره پرونده خانم ذکایی را که اولین بار در رادیو زمانه منتشر شد، در اینجا ببینید.

روایت راحله ذکایی از زندانهای وکیل آباد مشهد، سبزوار، خورین ورامین و قزل حصار

دقیقا سال 1381 من در زندان وکیل آباد بودم. آن موقع زندان وکیل آباد معروف بود به شهر لی‌لی‌پوت. چون خیلی بزرگ است. حدود دوهزار نفر آمار زندانی آنزمان بود. من در قرنطینه بودم. در قرنطینه اصلا بهداشت وجود نداشت. در قرنطینه برای چای از آب حمام استفاده می‌‌‌کردند. چون آب حمام داغ بود، می‌‌‌ریختند توی فلاسک و چای دم می‌‌‌کردند. قرنطینه با آن وضعیت بود. چای خوردن با آب جوش حمام بود.
من دقیقا یادم هست همان سال 81 یک نوع مریضی پوستی آمده بود توی بندها و یک سری کسانی که مشکوک به این بیماری بودند را می‌‌ فرستادند به قرنطینه. اینها روی بدنشان، روی تنشان یک چیزهایی بود که من نمیدانم چی بود. اسم خاصی داشت. من اسمش را نمیدانم. بیماری واگیردار خیلی بدی بود. یک نوع قارچ وحشتناک بود که فکر کنید به چه حدی رسیده بود که می‌‌ بردند قرنطینه. آنجا هرکس اینطور مریضی می‌‌ گرفت باید یک هفته در قرنطینه بماند. من هم یک هفته در همین قرنطینه بودم. من این مرض پوستی را همانجا گرفتم. درحالی که اتاقم جدا بود.ولی رفت و آمد آزاد داشتم. آنجا یک آمپول به ما دادند. این آمپول ضد این بیماری بود. ولی هرکس باید هزینه آمپول را خودش بدهد. آن سال 81 هزار تومان خیلی پول بود. از من پول گرفتند و آن آمپول را دادند به من. هرکس هم پول نداشت آمپول نمی دادند و می‌‌ گفتند مرض گرفتی که گرفتی.
آنجا غذا از بند مردان می‌‌ آمد. من پدرم همان سال زندان بود. پدرم به جرم مواد مخدر زندان بود. در آشپزخانه همانجا کار می‌‌‌کرد. آن چیزهایی که از آشپزخانه تعریف می‌‌ کرد وحشتناک بود. یعنی کارهایی که می‌‌ کردند سر غذا. توی غذاهای آنجا هرچیزی پیدا می‌‌شد، هرچیزی.
تنها غذایی که می‌‌شد خورد و نترسید کنسرو ماهی بود. هر چهار نفر یک قوطی کنسرو ماهی می‌‌ دادند با سهمیه برنج بچه ها. اینهم فقط همان سال بود بعد قطع شد. برنج هم آنقدر در آن کافور بود که به رنگ سبز می‌‌زد. بوی کافور همه جا را برمیداشت. می‌‌ گفتند پزشکان تایید کرده اند که این کافور هیچ مشکلی ندارد. در سربازخانه ها هم می‌‌دهند و از این حرف ها.
طی این سالهایی که زندان بودم دندان پزشک به هیچ عنوان در زندان نبود هیچوقت. در زندان وکیل آباد هرکس دندانش درد می‌‌ کرد فقط باید دندان را می‌‌ کشیدی. دندان تعمیر نداشت. من دقیقا تمام دندانهایم را کشیدم. هروقت درد می‌‌‌ کرد می‌‌‌ کشیدم…هروقت درد می‌‌ کرد می‌‌ کشیدم. الان در عقب دهانم هیچ دندانی ندارم. فقط چند تا دندان در جلوی دهانم بصورت دکوری مانده. هر دندانی را با یکبار دردکردن کشیدم. چون طاقت دردکشیدن نداشتم.
هرکسی در آنجا خودزنی می‌کرد یک پرستاری می‌آمد یک کارهای اولیه می‌کرد. تنها درمان در آنجا همین بود. غیر از این هیچ درمانی نبود. با یک مقدار باند زخم را می‌بستند که مثلا عفونت نکند. آنجا خودزنی خیلی زیاد بود. زندانی‌های قدیمی برای تازه ورودها خودزنی می‌کردند و یک پولی می‌‌‌گرفتند. آنجا بجای سیگار ناس می‌‌‌دادند. برای یک خودزنی یک دهان ناس می‌‌‌دادند. اینجوری تن خودشان را زخمی می‌کردند. اینجوری به اصطلاح معامله می‌کردند. این یک کاری بود که روتین شده بود. همه انجام می‌‌‌دادند.
مواد مخدر آنقدر آنجا زیاد بود. زندان وکیل آباد واقعا معدن مواد بود. لازم نبود از صبح بری بگردی دنبال مواد. دم هر اتاقی می‌‌ ایستادی مواد بود. ولی این آخری ها تزریق آمده بود توی بند. سالی که من آنجا بودم تزریق مد شده بود. همه تزریق می‌‌ کردند. من بعد از سه چهار سال تبعید شدم. تزریق یک چیز وحشتناکی بود. یک کابوس بود که اینها انجام می‌‌ دادند. یک سرنگ از بهداری می‌‌ آوردند و نفر اول آن کسی می‌‌زد که مواد آورده بود. الباقی همه بصورت مشترک از آن سرنگ استفاده می‌‌ کردند. همه دخترهای کم سن و سال، همه بچه سال‌ها، همه اینها تزریق می‌‌ کردند. سن بالاها که مواد فراوان داشتند.
غیر از این هم همجنس بازی اینجا خیلی زیاد بود. هرکسی هم همجنس بازی نمی کرد اکثرا با اشیاء کار خودشان را می‌‌ کردند. ادعا می‌‌ کردند که ما لزبین هستیم یا هموسکسوال ولی اکثرا با هرچی دم دستشان بود این کار را می‌‌ کردند. این وسایل را به همدیگر قرض می‌‌دادند و از این طریق همه جور مریضی را به هم منتقل می‌‌ کردند.من بعد از اینکه سه چهار سال آنجا بودم تبعید شدم زندان سبزوار.
در زندان وکیل آباد حمامش عمومی بود. یک اتاق خیلی بزرگ بود که دور تا دورش دوش گذاشته بودند. کلا ما با لباس می‌‌‌رفتیم زیر دوش. من آنجا تمام تنم را خودزنی کرده بودم که بگویم خودم وحشی هستم و کسی نمی تواند نزدیک من بشود!
در زندان وکیل آباد خیلی زندانی روسی می‌‌ آوردند. خیلی یا روس هستند یا اوکراینی. بیشتر به جرم روابط نامشروع. اراذل بند چشمشان که یکی را می‌‌ گرفت شب که می‌‌شد با تیزی می‌‌ رفتند بالای سرش! زندان وکیل آباد دوربین نداشت آنزمان. ولی الان می‌‌ گویند توی کریدور مرکزی زندان یک دوربین گذاشته اند.
آمار زندان وکیل آباد آن زمان دقیقا 2000 نفر بود. حدود 700 تا 800 نفر بند بالا و 700-800 نفر بند پایین. بقیه در اندرزگاه بودند. اندرزگاه بند جوانان بود. یعنی به بند جوانان می‌‌ گفتند اندرزگاه. و بعد بند ارشادیک که مخصوص جرایم قوادی و جرایم دیگر یعنی کلا جرایم ماده 216 و جرایم خاص مثل جرایم مسلحانه. بعد ارشاد دو هم مال بچه دارها بود. عمق فاجعه زندان وکیل آباد مربوط به همین بند بچه دارها بود. در بند ارشاد دو وارد هر اتاقی که می‌‌ شدی، پشت هر دری می‌‌ دیدی دوتا بچه دارند باهم ور می‌‌ روند!
در زندان وکیل آباد بچه ها را تا سن شش هفت سالگی نگه می‌‌دارند و بعد از این سن بچه ها را می‌‌ بردند پرورشگاه. در زندان اتفاقات وحشتناکی برای بچه می‌‌ افتاد. بچه ها همجنس بازی را بخوبی یاد گرفته بودند و با همدیگر ور می‌‌ رفتند این بچه ها. بعد هم بازی اینها مگر چی بود؟ خاله خاله بازی یعنی دونفری یک کاغذ را لوله می‌‌ کردند و توی دماغ همدیگر فرو می‌‌ کردند که یعنی داریم مواد مصرف می‌‌ کنیم. حالا ببین این بچه ها در آینده چی از آب در می‌‌ آیند. زندگی آنها چه خواهد شد. اینجا همه چیز به آنها دیکته می‌‌ شود و چه چیزهای بدی یاد می‌‌ گیرند. حالا هر مادری هم که ناراحت بود از هر حکمی و یا اعصابش خراب بود، بچه اش را می‌‌زد و یا از تخت سوم می‌‌ انداخت پایین روی زمین. من خیلی از ابن صحنه ها را دیدم.
اتاق های ما در یک راهروی خیلی بزرگ بود که در بند بالا و بند پایین شکل همدیگر بود. هر بندی 15 اتاق داشت. در هر اتاقی دقیقا 30 عدد تخت جا می‌‌ گرفت. یعنی ده عدد تخت سه تایی. ولی حالا دوستانم می‌‌ گویند در زندان وکیل آباد طبقه چهارم هم اضافه کرده اند به تخت ها. در زندان وکیل آباد تمام اتاق ها پر بود. کف اتاق ها هم پر بود و در تمام کریدور هم می‌‌ خوابیدند. بعد صبح به صبح که با شلنگ آب ما گرفتند تا کریدور را بشورند این بدبخت ها یعنی راهرو خواب ها خیلی عذاب می‌‌ کشیدند. هرکدام یک پتوی سربازی زیر بغلشان می‌‌ رفتند هواخوری تا شب. حتا توی سرمای زمستان. توی سرما و گرما همینطور بود. چون هر روز صبح کریدور را می‌‌ شستند.
زندان وکیل آباد یک جایی داشت به اسم فرهنگی. در آن فرهنگی دقیقا همان سال 81 که من وارد زندان شده بودم یک سری کتاب (ندا صیاد شیرازی دختر برادر صیاد شیرازی که خلبان بود و مشاور آنجا بود و قسمت فرهنگی آنجا را هم به عهده داشت) آورده بود. یک سری کتاب نه کتاب های داغ. در حد کتاب های داغ. فقط توی آن مایه. آن رنج کتاب آنجا ریخته بودند. کتاب احکام نماز و شرعیات. امکان اینکه کتاب از بیرون بیاوریم زندان وجود نداشت.
کلاسی هم که ما آن سالها داشتیم فقط کلاس نقاشی بود. آمار آن هم هفت هشت تا بود و فقط از اندرزگاه نیرو می‌‌ گرفتند برای این کلاس. غیر از آن ما یک کارگاه هم داشتیم. یعنی همه کسانی که می‌‌ خواستند مرخصی بروند و یا از ملاقات حضوری استفاده کنند باید می‌‌ رفتند کارگاه. کارگاه یک سوله خیلی بزرگ بود که در آن جا در حدود 100 نفر چرخکار بودند. 40 نفر سردوزی و خیاطی می‌‌ کردند. بیشتر لباس فرم سربازها را می‌‌ دوختند و یک سری سردوشی می‌‌ دوختند. یا یک سری یگان اتاق عمل می‌‌ دوختند آن سالها. همه این کارها را زندانی ها انجام می‌‌ دادند که یک موقعیتی داشته باشند برای هر چیزی که می‌‌خواستند مثل مرخصی و ملاقات حضوری و ملاقات شرعی. زندانی برای این خواسته ها باید آنجا کار می‌‌ کرد.
یک قسمت از آن سالن هم قسمت مونتاژ بود که یک سری دستگاه بود که پیچ و مهره می‌‌ آوردند و قطعاتی را سرهم می‌‌ کردند که یک قطعه دیگر می‌‌شد که نمیدانم برای چه کاری بود. چند قطعه را به همدیگر وصل می‌‌ کردند بعد می‌‌ آمدند آن قطعه را چک می‌‌ کردند و می‌‌ بردند. هرکس هر امتیازی می‌‌خواست باید آنجا کار می‌‌ کرد.
یک زمین زعفران هم داشتیم که پشت زندان وکیل آباد هست. آن زمین زعفران را آقایانی که مرخصی می‌‌ خواهند که به این امتیاز رای کار می‌‌ گویند، این آقایان رای کار زمین را شخم می‌‌ زدند و می‌‌ کاشتند و بقیه کارهایش را انجام می‌‌ دادند. بعد خانم ها در صبح زود و گرگ و می‌‌ش هوا باید آنجا می‌‌ بودند. ساعت 3 نیمه شب می‌‌ آمدند این خانمها را می‌‌ بردند. هر کسی مرخصی می‌‌ خواست باید این کار را انجام می‌‌ داد. باید می‌‌ رفت توی این تیم که همه سند دار بودند. بدون سند قبول نمی کردند. باید حتما سند می‌‌ گذاشتی. بعد ساعت سه نیمه شب می‌‌ رفتی و ساعت هفت و هشت صبح برمی گشتی. آنجا گل زعفران را می‌‌ چیدند. باید به مقدار بالا حداقل هر نفر یک کیلو گل زعفران می‌‌ چید و گرنه امتیازی به آنها تعلق نمی گرفت. بعد گل زعفران را می‌‌ آوردند داخل بند و بچه هایی که داخل بند ملاقات حضوری می‌‌ خواستند یا ملاقات شرعی یا چیز دیگر باید داخل بند گل های زعفران را پاک می‌‌ کردند. دقیقا گروه گروه یک کیلو یک کیلو پاک می‌‌ کردیم. بعد زعفران پاک شده می‌‌ رفت قسمت بسته بندی. در قسمت بسته بندی بچه ها داخل زعفران ها، روی زعفران ها کثافت کاری می‌‌ کردند.
می گفتند الهی کوفتشان شود کسی که می‌‌خواهد اینها را بخورد که ما اینقدر زحمت کشیدیم، بیگاری کشیدیم. بعد ببینید این زعفران ها که می‌‌ رسید دست مشتری چقدر مریضی داشت، عفونت داشت.
در زندان وکیل آباد متاسفانه وسایل بهداشتی نه تنها آنجا که در تمام زندان هایی که من تا الان بودم هرازگاهی یک خط در می‌‌ان نمیدهند. مثلا دوماه می‌‌ دهند سه ماه نمی دهند. چهارماه می‌‌ دهند پنج ماه نمیدهند. خیلی اینکار بد است. با این کارشان بچه ها خیلی اذیت می‌‌ شوند. یعنی وقتی می‌‌ رفتی توی دستشویی نگاه می‌‌ کردی می‌‌ دیدی یک عالمه روزنامه ریخته توی توالت. روزنامه های خونی که متوجه می‌‌ شدی اینها را استفاده کرده بودند. من همیشه یکی از اعتراضاتم همین بود. در جنگ ویتنام آن خانم خبرنگار نوشته بود که چقدر این زندانبانها به فکر این بودند که حتما نوار بهداشتی به خانم ها داده بشود. ولی در ایران این مسئله هیچوقت جا نیافتاده. اصلا نوار بهداشتی نمی دادند. یک وقت می‌‌ دیدی سه ماه نمی دادند. وحشتناک بود. پارچه هم داخل بند پیدا نمی شد. فقط رورنامه برای اینکار بود.
لباس ها همه تکه پاره بود. چاه های توالت همیشه با یک تکه پارچه و دستمال فوری می‌‌ گرفت. ما با آن چاه توالت بیچاره بودیم. بندی که هزار نفر داخل آن هستند و چاه توالت هم داخل بند است فکرش را بکنید هر بار که چاه را می‌‌ خواهند تخلیه کنند چه بوی گندی داخل بند به را می‌‌ افتد. همه جا را بوی گند بر می‌‌ دارد.

من را از زندان وکیل آباد مشهد تبعید کردند به زندان سبزوار. این زندان مساحت حیاطش به اندازه سه تا اتاق دوازده متری بود. این کل حیاطش بود و یک نمازخونه داشت به اندازه چهارتا اتاق دوازده متری که شب ها درش بسته می‌‌شد. فقط تا زمان نماز مغرب باز بود.از آنطرف نماز خونه هم می‌‌رفت داخل بند که کل مساحت بند هم به اندازه دوتا اتاق دوازده متری بود. یعنی این کل مساحت زندان بود. کنار آنجا یک راه پله داشت که می‌‌رفت پایین توی زیرزمین که دو تا حمام و دوتا دستشویی داشت. این کل زندان سبزوار بود. توی هواخوری هم یک دانه انفرادی سه متری وجود داشت. 3 متر در 1/5 متر که اولایل خیلی رفتم توی انفرادی. خیلی خیلی… بارها و بارها.
توی همان هواخوری یک اتاق داشت به اندازه یک توالت که اتاق بهداشت و درمان بود. هفته ای یکی دوبار دکتر می‌‌ آمد چند نفر را ویزیت می‌‌ کرد و همان داروهای روتین و تکراری را می‌‌ داد و می‌‌ رفت.آمار کل زندان بین 20 نفر تا 50 نفر در تغییر بود. به خاطر همین آمار کم خیلی به ما توجه نمی کردند. به ما می‌‌ گفتند باید نماز بخوانید. وقتی می‌‌ گفتیم پریود هستیم می‌‌ گفتند باید بکشید پایین تا ببینیم که پریود هستید. بچه ها برای اینکه نماز نخوانند از نوارهای بهداشتی دیگران برای نشان دادن استفاده می‌‌ کردند! فکر کن چه فاجعه ای بود آنجا.
همین 20 تا 50 نفر هم اکثرا مصرف کننده مواد هستند که با مواد خودشان را آرام می‌‌ کردند که به دکتر نیاز نداشته باشند. تو وقتی می‌‌روی دکتر ده تا دری وری می‌‌ شنوی که انگار تو تمارض می‌‌ کنی. برای هر نوع بیماری همان دارویی که خودش می‌‌دهد باید بخوری. یک بیماری بود که صرع داشت و غش می‌‌ کرد. بعد دکتر نامردی که آنجا بود سوزن را تا نصفه کرد توی انگشت پایش که یعنی این دارد تمارض می‌‌ کند و او چقدر زجر کشید. آن آقای دکتر می‌‌ گفت که در زمان سربازی با من همین کار را می‌‌ کردند. فکر نمی کرد که این خانم است و حامله است.
آنجا دندانپزشک هم نبود فقط دندانکش می‌‌ آمد و با ناس که مسکن باشد دندان را بی حس می‌‌ کردند که همان آهک ناس باعث می‌‌ شد که می‌‌نای دندان از بین برود. مسئولین خیلی حواسشون به چند نفری بود که ملاقات شرعی داشتند. به اینها آموزش بارداری می‌‌دادند.
آنجا یک چراغخانه هم داشت. اینها به آشپزخانه می‌‌ گویند چراغخانه. غذا مثلا یک استانبولی با برنج قرمز رنگ که مقداری سیب زمینی با پوست داخل آن بود. سهمیه غذا در زندان سبزوار خیلی کم بود. در زندان وکیل آباد مشهد غذا اگر بد بود ولی سیر می‌‌ شدیم. کافی بود.
اینجا یک غذایی داشت به اسم “کمه”. در هفته سه شب شام همین کمه بود که انگار اشکنه بود. ولی یک کم ماست بود که توش آب ریخته بودند وخیلی کم بود. همه گرسنه می‌‌ موندیم. پرسنل زندان هم از سهمیه غذای ما بر می‌‌ داشتند و اضافه می‌‌خوردند.
زندان فروشگاه نداشت. باید لیست خرید می‌‌ دادیم که از بند مردان برای ما خرید کنند. یک تعداد جنس اصلی مثل بیسکوییت ساقه طلایی، شیر و خرما در حد نیازهای اصلی و اساسی. آب معدنی که اصلا نبود. یا می‌‌وه می‌‌ نوشتیم توی لیست ولی هرگز نمی آوردند. برای من آن زندان اوین خیلی بهتر بود. برای ما آنجا بهشت بود.
آب گرم هم نداشت. حمام و دستشویی هواکش نداشت. بوهای بد آنجا خیلی زیاد بود. دوتا حمام بود وسط دستشویی ها. آنجا اصلا نمی شد نفس بکشی. صبح ها موقع آمار از شلوغی دستشویی کردن خیلی سخت بود. بچه ها صبح ها خیلی زودتر از ساعت 6/5 و 7 که آمار بود بیدار می‌‌ شدند و می‌‌ رفتند دستشویی.
بیشتر زندانی های آنجا با همدیگر فامیل بودن و یک تیم داشتند با هم. مثلا دوتا عروس و مادر شوهر با هم بودند. گوشه هواخوری یک راهی داشت مثل تونل که در آنجا ملاقات کابینی داشتیم. آنجا هرکس می‌‌ رفت مرخصی، می‌‌رفت که مواد بیاورد توی زندان. جنس بیاورد داخل. شب هایی که زندانی اعدامی داشتیم خیلی بد و سخت بود. موقع ملاقات پرسنل زندان ننگ می‌‌ دانستند که به بدن زندانی دست بزنند و بازرسی کنند. حتا به خانواده زندانی ها هم دست نمی زدند. وقتی که زندانی اعدامی داشتیم باید خود زندانی ها می‌‌ رفتند و خانواده زندانی اعدامی که برای ملاقات آخر آمده را بازرسی می‌‌ کردند. با زندانی عادی هرجور بخواهند رفتار می‌‌ کنند. آنها که زندانی سیاسی نیستند.
بعد به زندان خورین ورامین تبعید شدم. زندان خورین زندان کوچکی است به شکل و شمایل همین زندان سبزوار که تعریف کردم. فقط یک مقدار بزرگتر. حداکثر صد نفر زندانی داشت. زندانی ها همه بومی بودند، بچه های پیشوا و ورامین. اونجا یک حسنی که داشت برای خودمان آشپزخانه داشتیم. اونجا همین برنج دولتی را می‌‌ دادند ولی چون خودمان می‌‌ پختیم بهتر بود. بچه ها همه همکاری می‌‌ کردند و بچه هایی که کارت بهداشتی داشتند غذا می‌‌ پختند. ولی از لحاظ بهداری و درمان افتضاح بود. هر دردی داشتی می‌‌ گفتند برو متادون بخور. آنجا از بس قرص اعصاب خورده بودم شده بودم مثل بادکنک. آنجا یک قرص ژلوفن را می‌‌گویند داروی لوکس که باید از بیرون بطور قاچاقی وارد می‌‌ کردیم. این قرص با قرص ادویل که لازم داشتم برای سردردهای خیلی زیادم، هرچه نامه نگاری کردم به ریاست زندان فایده نداشت. قرص قاچاقی هم برای ما خیلی گران بود. خودزنی هم آنجا خیلی زیاد بود و خودزنی پانسمان نداشت. کسی آنها را پانسمان نمی کرد. چون بچه های ورامین بچه های شری بودند خودزنی و خالکوبی خیلی زیاد بود. معتاد هم آنجا خیلی زیاد بود. مثلا اگر 80 نفر زندانی بود 75 نفرشان مواد مصرف می‌‌ کردند. بیشترین زندانی هایی که سالم می‌‌ ماندند جرایم مالی بود و آنهایی که خانه فساد داشتند خیلی سعی می‌‌ کردند سالم بمانند. اینها خیلی مراقبند اتفاقی برایشان نیفتد معتاد نشوند.آنجا خیاطی برای کار بود. سردوشی نظامی می‌‌ دوختیم. کارهای خدماتی هم می‌‌کردیم. نظافت حمام و دستشویی ها. پرسنل مرتب سرکشی می‌‌ کردند. ساختمان آنجا خیلی قدیمی بود. ما با پول رنگ که خودمان تهیه کردیم آنجا را رنگ کردیم. خانم دکتری بود، شهلا معظمی که استاد حقوق دانشگاه تهران بود و هزینه تهیه رنگ آمیزی رو داد. چون ساختمان آنجا خیلی قدیمی بود و فکر می‌‌ کنم مال دامپروری بود. پر از سوسک و جک و جانور بود. حشره زیاد داشت. پشه ها واقعا آزاردهنده بودند. ما توتون سیگار را خیس می‌‌کردیم و آبش را می‌‌ ریختیم روی بدنمان و با پشه به این طریق مقابله می‌‌ کردیم. آنجا وجود سوسک و موش و این چیزها خیلی عادی بود.
در زندان وکیل آباد هم وقتی سمپاشی می‌‌ کردند چون آنجا هم حشره خیلی زیاد بود تا دو روز نمی توانستیم نفس بکشیم. آنجا هم پر از سوسک بود. هرجا که کارتن بود مثل کارتن خرما پر از سوسک بود. آنجا مرطوب بود و باید زیرمان کارتن می‌‌ گذاشتیم و این کارتن ها هم پر از سوسک بود. آنجا پر از حشره موذی بود مثل رتیل و مار. وقتی به بهداری تحویل می‌‌ دادیم بجای دکور در الکل نگهداری می‌‌ کردند. در زندان وکیل آباد از مزرعه زعفران کاری نزدیک زندان، با گل های زعفران که با زعفران چین ها وارد زندان می‌‌ شد،کلی حشره و جک و جونور وارد زندان می‌‌ شد. سمپاشی هم سالی یکبار بیشتر نبود. توی همه زندان ها تقریبا پر از حشره است.
اما از زندان قرچک ورامین… زندان قرچک ورامین افتضاح است. از هرجایش بگویم کابوس است برام. اگه بخواهم بگویم از این زندان که جگرم خونه. ما 8 مارس پارسال نه پیرارسال تو یک جمعی بودیم که اینها آمدند فیلم کارخانه فورد آمریکا درباره زن که قدردانی کنند و یادآوری کنند از زحمات بانوانی که آن سالها مبارزه کردند برای احقاق حقوقشان و برابری با مردان. چقدر جالب بود، قشنگ بود. آن خانم هایی که در آمریکا داشتند زحمت می‌‌ کشیدند که رسانه باهاشون بود، همه چی باهاشون بود، همسران خوبی داشتند که کنارشان بودند. خیلی قشنگ بود ولی آن آقایی که داشت فیلم را برای ما نمایش می‌‌ داد… توی آن جمع من بودم، نسرین ستوده بود، فائزه هاشمی بود. اینها دوستان من بودند. من با فائزه هاشمی رفته بودم، یک آقایی آنجا بود که بغضش گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شده بود. آمد پشت تریبون گفت ستودنی است کار اینها. من اینقدر آتش گرفته بودم که خدایا این آقا انگار اروپا داره زندگی می‌‌کند. مملکت خودمان زنانش روزنامه دارند لای پاشون می‌‌ذارند. فاجعه است. همه شپش گرفته اند. سر زنها را دارند با تیغ می‌‌تراشند. حالا فکر کن آن آقا داشت واسه کارخانه فورد آمریکا غصه می‌‌ خورد. بعد اما خب آنها هم درست است. آنها هم زحمت خیلی کشیدند. من نمی گویم نه. اما خب شرایط طوری است که در زمانه خون و خنجر نمی شود از گل و بلبل سخن گفت. واقعا ما شرایط بدی داشتیم آنجا. ولی خانم هاشمی آنروز آنجا بود وقتی که من شرایط زندان قرچک را گفتم. اصلا انگار من از مریخ امده ام و دارم از یک جایی توی مریخ صحبت می‌‌ کنم. آدمهای آنجا اصلا باورشان نمی شد که همچنین جایی وجود داشته باشد. من آنجا موقعی که صحبت می‌‌ کردم گفتم من از یکجایی اومده ام که هزار و خرده ای آدم دارد ولی یک لیوان آب شیرین واسه خوردن ندارد. جای وحشتناکی بود آنجا که یک آب سالم نوشیدنی وجود نداشت.
آبی که آنجا مصرف می‌‌ کردیم آب شور و آب چاه بود که وقتی پرسنل زندان از دستشویی می‌‌ آمدند حاضر نبودند دستشان را با آن آب بشورند.
حالا ما بدبخت ها باید از آب آنجا استفاده می‌‌ کردیم و تنها آبی که قابل مصرف بود آب معدنی بود که فروشگاه می‌‌ آورد. اما فروشگاه بکش بکش بود از شلوغی. شما فکر کنید آن زندان اوین و آن زندان رجایی شهر کرج را آورده بودند ریخته بودند تو گاوداری خورین قرچک ورامین. می‌‌گفتند آنجا قبلا گاوداری بوده. آنجا اینهمه آدم یک لیوان آب سالم نداشتند بخورند. نکرده بودند یک شاخه لوله آب شیرین بکشند بعد اینهمه زن را ببرند آنجا. یعنی اولین چیزی که آنجا توی ذوق می‌‌زد آب آنجا بود. نمیدانید که چه زجری کشیدیم آنجا با آن آب کثیف و آلوده. مدام اسهال و استفراغ داشتیم. مدام اسهال خونی و استفراغ. آنجا بیماری بود که موج می‌‌زد. یعنی آب که نباشد اولین چیز نداشتن حمام و نظافت و بهداشت و این چیزهاست. بعد شما فکر کنید آن همه آدم مریض و اسهال و استفراغ و عفونت و کثافت قاطی هم می‌‌ لولیدند. هوا اینقدر آنجا سرد بود، اینقدر سرد بود. من شبها تا صبح گریه می‌‌ کردم از سرما. همیشه پادرد و استخوان درد داشتم. من چندتا لباس روی هم و چندتا جوراب روی هم می‌‌ پوشیدم. سرمایش آدم را می‌‌ کشت. مغز استخوان یخ می‌‌زد. آنجا هر سوله ای یک دستگاه بخاری داشت. فقط آن تخت های جلو گرم بود ولی تخت های ما که این عقب بودیم از سرما یخ می‌‌زدیم.
سوله ها سقفش گنبدی شکل و مخروبه بود که وقتی حتا گربه روی سقف راه می‌‌ رفت هرچی آشغال و خاک بود می‌‌ ریخت پایین. آنجا اصلا تعمیر و بازسازی نشده بود. هر سالن آمارش 600-700 نفر بود. از سالن 6 به بعد می‌‌شد بند خانم دکتر مشیر زن دکتر قالیباف. من بدلیل اینکه سال بازداشتم آقای قالیباف اینجا رئیس اطلاعات نیروی انتظامی مشهد بود و آن زمان من بچه ام یکساله بود. بچه شیر می‌‌ دادم و من با لقدهای سردار یوسف زاده که معاون آقای قالیباف بود سینه هایم خشک شد. من خیلی دلم خونه ازش. من زمانی که دستگیر شدم بچه ام یکسالش بود. هنوز شیر می‌‌ خورد. می‌‌ آوردند بچه ام را بازداشتگاه اطلاعات شیر می‌‌ دادم بعد دوباره می‌‌ بردنش. و بعد فهمیدم شیر ندهم بهش اینجوری خیلی بهتره.
ولی من کتک زیادی آنجا خوردم . من شش ماه اول بازداشتم اصلا حمام نرفتم. خیابان ارگ توی مشهد روبروی بانک مرکزی نوشته پلیس راهنمایی رانندگی که در واقع آنجا پلیس راهنمایی رانندگی نیست. آنجا اطلاعات نیروی انتظامی مشهد است. آنجا آقای قالیباف و آقای یوسف زاده آقای منفرد و آقای قنبرخواه آنجا شش ماه تمام مرا نگه داشتند. نمی دانم این اسم ها مستعار است یا نه. آنجا پرسنل خانم ندارد اصلا. حمام و دستشویی های آنجا انفرادی است و تک. من در این شش ماه شش بار به خونریزی افتادم. وقتی زیر کتک و شکنجه باشی آن خونریزی فاجعه خواهد شد. من لباسهایم از کثافت و خونریزی خشک شده بود عین چوب. بعد از شش ماه، بعد از اینکه تخلیه ام کردند به اصطلاح، توانستم با گریه و التماس برای یک ربع بروم حمام. من آن آب را بو می‌‌ کردم از خوشحالی. نمی توانم از احساسم آن لحظه در زیر دوش آب از خوشحالی چیزی بگویم. این اتفاق های بد برای من خیلی افتاده است.
می گویند قالیباف از کارهای معاونش خبر نداشته. ولی مگر می‌‌شود. باید از ماموران تحت امرش اطلاع داشته باشد. همه شان سر و ته یک کرباسند. من چشمبند داشتم و پاهایم به صندلی زنجیر شده بود. آنقدر کتک خورده بودم که مثل بچه ای که مای بی بی پوشیده باشد راه می‌‌ رفتم. من چشمبند داشتم بعد از اینکه بازجو رفت بیرون وقتی که مثل خر کتک خورده بودم. این آقای منفرد مرا با چشم بسته و دست و پای بسته گرفت سینه مرا آنقدر محکم فشار داد که من دقیقا بیهوش شدم از درد. این بدبختی ها یک به یک در ذهن من جمع شده. تا شما در آن شرایط قرار نگیرید نمی توانید درک کنید من چه سختی ها کشیدم. آنجا من چه شرایطی داشتم. چه اتفاقات بدی برای من افتاده در سلول های انفرادی آنجا. من آنقدر کینه داشتم از قالیباف که وقتی فهمیدم زن قالیباف که دکتر مشیر نام داشت آن بند را اداره می‌‌ کند، بند مشاور روانشناسی که به آن بند می‌‌ گفتند بند گربه های اشرافی. در آن بند زندانی عمومی بودند ولی باید خودزنی نمی داشتی، باید سابقه نمی داشتی، باید جزو جرایم مستثنا نمی بودی، باید اعدامی یا قصاصی نمی بودی، باید خالکوبی توی بدنت نمی بود، باید حرف زشت ذاتا بلد نباشی تا به بند خانم دکتر مشیر بروی. ولی مگر از هر صدتا زندانی چند تا می‌‌ توان با این شرایط پیدا کرد. آنهم توی زندان قرچک که سه تا زندان مخوف را خالی کرده اند توی یک زندان. مگر چند تا از این سوگولی ها می‌‌ شود پیدا کرد. خیلی ها با آشنا آشنابازی رفته بودند توی آن بند. همه دوستان و فامیل پرسنل بودند یا مثلا فلان بازیگر که آمده آنجا. یا کسانی که معرفی شده بودند یا معروف بودند. در آن بند که ادعا می‌‌ کردند ما روانشناسی می‌‌ دانیم در یکسال دونفر خودکشی کردند. یکنفر خودش را از طبقه سوم انداخت پایین. مغزش کف بند مشاوره افتاده بود له شده بود.

او نرگس نامی بود که یک بچه فامیل شوهرش را که زن دایی اش می‌‌شد کشته بود. آتش زده بود. همین فرد بود که خودش را کشت. اینها روانشناسی دکتر جلالی را کار می‌‌ کردند.
تنها جایی که آب شیرین داشت همین بند زن قالیباف بود. بعد ما آنقدر فعالیت کردیم. با سایت ها تماس گرفتیم برای افشای شرایط بد زندان قرچک. من را چندین بار به همین خاطر به انفرادی بردند. من بخاطر ارتباط با آقای نقاشکار در هلند اعدام گرفتم. تماس هایی که با آقای نقاشکار می‌‌ گرفتم بخاطر مسائل بهداشتی زندان بود. بخاطر همین تلفن ها من شش ماه هفت ماه محکوم به سلول انفرادی بودم.
وقتی آقای سهراب سلیمانی رئیس سازمان زندان ها می‌‌ آمد بازدید در سلول های ما کلا باز نمی شد. شش قفله می‌‌ کردند. از یک هفته قبل هم همه جا را می‌‌ شستند، تمیز می‌‌ کردند. این آقا می‌‌ آمد یکسره می‌‌ رفت بند مشاوره خانم قالیباف و برمی گشت می‌‌ رفت بیرون.
ظرف های غذای ما در زندان قرچک، قابلمه ها مثل توالت فرنگی بود از کثافت. غذای اصلی عدس پلو بود که به آن ساچمه پلو می‌‌ گفتیم که اصلا قابل خوردن نبود. تو زندان اکثرا کسی دندان نداشت که این غذا را بتواند بخورد. چون اکثرا دندان هایشان را با کمترین درد کشیده بودند. بیشترین غذا سیب زمینی و تخم مرغ بود. چند وعده در هفته. مثل اینکه چون دوره آقای احمدی نژاد بود سیب زمینی هم زیاد پیدا می‌‌ شد. دائما بین زندان ها سیب زمینی تقسیم می‌‌ کردند. در این شرایط یک زندانی که سروزبون نداره و هیچکس رو نداره واقعا له می‌‌شه.
یک وقت که خانم نگار حائری اومده بود اینجا که با رادیو فرهنگ مصاحبه کرده بود اگه شنیده باشید. زندانی سیاسی بود. وارد بند عمومی شده بود. من سر نگار دعوای وحشتناکی کردم. نگار خوشگل بود. جایی که همه هار و وحشی بودند. نگار نزدیک یکسال آنجا واقعا عذاب کشید. درواقع شکنجه شد توی اون بند. یک جاسوس عراقی هم بود آمده بود آنجا به اسم … رشید رحمان جبوری، آنهم همینطور خیلی غذاب کشید. همه زندانی های سیاسی و عمومی در این شش تا سوله واقعا زجر کشیدند. ولی آنهایی که توی سالن مشاوره بودند وضع خوبی داشتند.
خانم مشیر زن قالیباف تز داده بود ملحفه های آن بند همه صورتی باشد که آن وقت رنگ سال بود. همان صورتی خوشگل اصطلاحا پاستیلی بهش می‌‌ گفتند که از بودجه اداره فرهنگی امور بانوان شهرداری تهران تامین می‌‌ شد. آب شیرین هم یک لوله بود که فقط می‌‌ رسید به بند مشاوره همسر قالیباف. وضع ما که شبیه کابوس بود. وقتی زندانی را می‌‌ بردند برای اعدام، اولین چیزی که زندانی ها آتش می‌‌ زدند ملحفه ها بود. آنها که حبس سنگین بودند خودشان ملحفه می‌‌ خریدند.
وقتی زندانی را می‌‌ بردند برای اعدام شب چهارشنبه ها بود. ریحانه جباری عزیز را وقتی بردند برای اعدام همینطور بود. ریحانه معلم شیمی و فیزیک ما بود. ما مثل یک خانواده بودیم. وقتی یکی را می‌‌ بردند برای اعدام خیلی برای ما سخت بود. این وقت ها ملافه، پتو هرچی بود آتش می‌‌زدیم. این لحظه بود که گارد می‌‌ ریخت تو و از دم همه را می‌‌زد. 20 تا 25 نفر سرباز آقا. سربازهایی که یکی از یکی عقده ای تر. جانور انسان نما اسمشان را بگذاریم. حیف اسم جانور. آنها از سگ نجس تر بودند. این وقت یک تعداد دخترها اول بند لخت می‌‌ شدند که گارد نیاید جلو و همه را بزند. چون تا آنها لخت باشند و گارد جلو نیاید، بقیه خودشان را جمع و جور کنند. مثلا سن بالاها بروند روی تخت. بچه ها پنهان بشوند. مامورهای گارد با باتون برقی و شوکر از دم همه را می‌‌ زدند. یک باتون که خورد به پشت من تا دوماه رگ سیاتیک پایم درد می‌‌ کرد و می‌‌ گرفت. باتون ولتاژ بالای برق به بدن من فرستاد. وقتی یادم می‌‌ آید روانم بهم می‌‌ ریزد.
آب گرم هر سه روز چهار روز یکساعت داشتیم. یکروز لوله آب در دیوار پشت تخت ما ترکید که تمام دیوار فرو ریخت. از بس که ساختمان کهنه و فرسوده بود. هیچکس هم به ما کمک نمی کرد. حمام و دستشویی آن زندان طوری بود که آب فاظلاب حمام ها وارد دستشویی می‌‌شد که پر از کثافت و مو و لجن بود. تمام زندگی ما زیر آب رفت. به همه جا تلفن کردیم کسی توجه نکرد.
آن زمان خانم فائزه هاشمی برای من لباس آورد که پرسنل زندان قبول نکردند. گفتند هر سه ماه یکبار لباس می‌‌ شود آورد و آنهم فقط دو دست لباس. بعد آدم نمیداند این لباس را خودش بپوشد یا بدهد آن زندانی بی ملاقات بدبخت تر از خودت بپوشد.
این بند همسر آقای قالیباف آنجا دکان دستگاه باز کردند ساندویچ می‌‌ فروختند. این آخر کاری ها فست فود می‌‌ فروختند که خیلی مشتری داشت. ازبس غذاهای زندان بد بود همه ساندویچ های کالباس اینها را می‌‌ خریدند. یک ساندویچ کالباس خالی بود با نوشابه به قیمت هفت هزار تومان می‌‌ فروختند. تاره به همه نمی رسید چون آمار زندان قرچک خیلی زیاد بود. هرکس قلدر بود و فحش بلد بود و عربده کشی بلد بود می‌‌ توانست ساندویچ بخرد و گرنه نوبتش نمی رسید.

Share This
Choose your language: ENGLISH فارسی